تبليغاتX
پرسش های بی پاسخ
پرسه در پرسش های مذهبی ، تاریخی ، سیاسی و ...

پاسخي به دوست عزيزم اريامنش

نخستين قدم در راه اعتلاي ايران شناخت بزرگاني چون كوروش و داريوش است . من گمان نمي كنم كه كوروش نژاد خود را نژاد برتر دنيا دانسته باشد، چرا كه اين حرف با منش و رفتاري كه از او سراغ داريم سازگار نيست! مگر مي شود كسي كه خود را برتر مي داند ، آن هم در 25 قرن پيش آن رفتار را با ملل مغلوب داشته باشد؟ اين تصور ظلم به كوروش است! بياييد براي اعتلاي ايران قدم هاي كوچكتر اما كار سازتري برداريم! بياييد رفتار و منش كوروش و بزرگان ديگر اين سرزمين را درك كنيم و به ديگران هم بياموزيم!

دوست عزيز! شناختن آمريكا يا هر كشور ديگري از روي اخباري كه صدا و سيماي كثيف ما دستچين مي كند يا ماهواره يا فيلم هاي هاليوودي كه هر روز به دستمان مي رسد همان قدر اشتباه است كه يك نفر با ديدن يك فيلم سينمايي ايراني تصور كند كه ايران را شناخته است! چرا كه واقعيت هر جامعه اي به فيلم در نمي آيد ، چون جذابيتي ندارد! ... اما حداقل برتري يك آمريكايي بر ما اين است كه هنرمند آمريكايي شديدترين انتقاد ها را به بالاترين مقام سياسي كشورش وارد مي كند و جايزه اسكار هم مي گيرد و معتاد و نفوذي و مرتد و خود فروخته و دگر انديش و معارض و بر انداز هم شناخته نمي شود! اما كدام هنرمند ايراني جرات حتي اظهار نظر در مورد بالاترين فرد كشور را دارد؟ / زن و دختر آزار ديده آمريكايي به دادگاه شكايت مي برند و غرامت مي گيرند و ... اما كدام زن و دختر ايراني آزار ديده جرات رفتن به پاسگاه و دادگاه را دارد كه خود در خطر تجاور از طرف پليس نيست و كدام زن و دختر آزار ديده ايراني با آغوش باز خانواده خود روبرو مي شود و كدام زن و دختر آزار ديده ايراني از زير سايه سنگين تهمت ها و پچ پچ ها و نگاه ها ، سر بلند بيرون مي آيد؟ .... پس بي ناموسي از ماست! / و ....

نكته غم انگيز اينجاست كه ما ملت برتر جهان ( البته به قول شما) هزاران سال نوري از فرهنگ پر شكوه خود جدا افتاده ايم! ما روزگاري ملت برتر جهان بوديم كه خود را برتر از ديگران نمي دانستيم! روزگاري فخر جهان بوديم كه فخر نمي فروختيم! اما امروز چه؟ جامعه امروز ما چه شباهتي به ايران باستان دارد؟ چه كسي دروغ نمي گويد؟ چه كسي آزادي بيان و مذهب دارد؟ كدام زن و دختري با خيال آسوده جرات قدم زدن در شهر دارد؟ كدام مظلومي جرات حق خواهي دارد؟ ....

اينها به كنار ، كدام دولتي غير از دولت ايران مي شناسيد كه به فكر منافع خود و مردمش نيست؟ بي شك در هزينه هاي ميلياردي اسرائيل و آمريكا براي تخريب ايران و كشور هاي ديگر ، ذره اي منعفت براي مردم و آينده اسرائيل و آمريكا لحاظ شده است! اما ما چه؟

بگذريم ، به قول زنده ياد هميشه اين سرزمين سعدي :" خواجه در بند نقش ايوان است / خانه از پايبست ويران است" ، جواب منطقي تر به شما در آينده نزديك! / اين شعر بي ربط ، اما به واقع تفكر بر انگيز هم تقديم رئيس جمهور محترم!

حرف آباد!

گفت راوي:/ ميز گردي از براي شش هزار و سيصد و شصتاد و پنجم بار/ شد براي حل و فصل مشكلات مردمان، تشكيل/مردمان در انتظار گفته اي، حرفي ز مسئولان/ تا كه با گفتار خود بيخ گراني را بر اندازند/ و  فلك را سقف بشكافند و طرحي نو دراندازند / آن يكي با لحن خوش حالت برانگيزي ندا در داد:/ « آي... مردم ! شادمان باشيد! آمد آن روزي كه در عهد عتيق باستاني ! وعده تان دادند/ آنك اين ما! خيل ارزاني گراياني كه مي گفتند خواهند آمد از آنسوي حرف آباد ! » / گفت راوي: يك تن از مشكل گشايان قصد صحبت كرد/ قبل هر كاري به آمريكا و اسرائيل لعنت كرد/ بعد گفت: « اي دوستان فرياد!/ مي كند كمبود در اين مملكت بيداد/ نيمي از مستضعفان ويلايشان بي آب و بي برق است!/ من به چشم خويش، در اطراف شمران/ ديده ام مستضعفاني را كه دل شان سخت پر درد است/ رنگ كاديلاكشان زرد است! »/ بعد از آن فرمود با فرياد:/ « اي دو صد نفرين بر اين نرخ و بر اين توزيع وارون باد! »/ و وزيران دگر گفتند: « ايدون باد ! »/ آن يكي ديگر ندا در داد: « آري راست مي گويد ليكن اكنون وقت تغييرات بنيادي است!/ في المثل دختر عموي دايي همسايه داماد شوهر خاله عم عيال بنده بيكار است/ دست اين بيچاره را آخر به جايي بند بايد كرد/ فكر بكري چند بايد كرد! »/ وانگه از دل بركشيد آهي و با چشمان گريان گفت:/ « سعي ما، در جذب نيرو بيش از اين بادا! »/ جمله گفتند : « اينچنين بادا! »/ گفت راوي: همچنان گفتند!/ بعد از آن پچ پچ كنان، آهسته با هم مشورت كردند/ مردمان در انتظار گفته اي، حرفي، نفس در سينه ها محبوس/ عاقبت، شد حاصل اين ميز گرد اعلام: /« آنك اي مردم!/ ما از آنجايي كه مي دانيم مردم سخت محرومند و محتاجند،/ و از آنجايي كه دولت « قيم » و باباي كشورهاي محروم جهان هم هست،/ و از آنجايي كه ملتهاي بي باباي آفريقا، سياه و با نمك هستند/ اعتبارات رفاهي شما، صرف رفاه مردم آن خطه خواهد شد»/ مردمان از خنده بر اين رأي ترسيدند/ آنقدر گشتند تا يك گوشه، راوي را مچل ديدند/ بي مروتها به ايشان، سخت خنديدند./ (شعر از :ابوالفضل زرويي نصرآباد)

+  پرسشگر  |